تبليغاتX
نیلرام فرشته ی باران

 
سلام مهدیه جونم...ببخشید انقد دیر شد...راستش نتونستم زیاد شعرای خوب پیدا کنم آخه از صبح می رم یونی تا 9 شب که میرسم خونه و فقط عجله ای یه سری شعر تونستم پیدا کنم ...کلی معذرت...نمی دونم به دردت بخورند یا نه البته من همشونو دوس دارم چیزی که مربوط به بهارو اینا باشه و تریپ غم نباشه زیاد شعر نداشتم همینا رو پیدا کردم...بازم ببخشید

 دلیل اینکه اینجا گذاشتم هم اینه که نتونستم میل کنم از خونه هنوز با همون اینترنت داغونم کار می کنم نمی دونم چرا امروز لج کرده بودو نمیومد...

 

من از تو بیدار می شوم

نه از خوابِ دیشبم، خوابهای هر شبم

تو را می بینم، می خندم

از لحظه های بودنت خرسندم

ترانه ی سپیده می شوی

لب بر سکوت شبانه می بندم

از آسمان مشرق قلبم طلوع می کنی

من بر تمامِ عهدهای پر حرارت روز پابندم

خورشیدِ روشن صبحی، ترانه ام

برقِ نگاه تو می شود، بهانه ی لبخندم


 

 

 

مثل آسمون كه اميدش چند تا ستاره است

ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره است


 

همه هستی من آیه تاریکی است

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتنها  و رستنهای ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

 

 

گوشه چشم تو محراب من است

 ياد لبخندت رگ خواب من است
من وضو با اشکهايم می کنم
هيچ می دانی که قلبت، قبله ناب من است
نازنينم
نام تو تکبيره الاحرام من
نقش تو خندان درون جام من
من شراب از خنده هايت می خورم
با نگاهت شهد می ريزد درون کام من
ماه من
خورشيد را در من ، تو معنا می کنی
زخم هاي کهنه من را مداوا می کنی
ای پناه بی پناهی های من
من چو گنجشکی اسير باد ، تو ماوا می کنی
بهترينم
صبح ، با لبخند تو زيبا تر است
شعر ، با عطر تو خوش آوا تر است
من چه گويم از تو ای زيبای من
عشق ، با نام تو تنها بهتر است

 

هیچ کدام از یاد نمي‌توانیم برد. نه من آواز دم‌ات را و نه تو حرم بازدم‌ام را. نه تو لبان‌ام - به زمانی که از عشق گر گرفته بود - را و نه من چشمان‌ات - به زمانی که خود را در تو به ثبت می‌رساندم - را. ما در هم تنیدیم و شعله زادیم. حال گو باد بیاید و خاکی بر روی این آتش افکند. با خاکستر همیشه گرم‌اش چه تواند کرد؟!

 

 

زندگی ساختنی است ، نه گذراندنی ، بمان برای ساختن ، نساز برای ماندن

 

 

جیب هایت را پر کن از ستاره و آفتاب برای کسی که در گودترین قسمت شب در انتظار توست...

 

 

ماه را نشانه بگیر یا به آن میرسی یا در پهنه ی ستارگان فرود خواهی آمد...

 

 

معجزه اين نيست كه روي اب راه برويم . معجزه اين است كه روي زمين سبز در لحظه اكنون قدم بزنيم از ارامش و ان زيبايي كه هم اكنون وجود دارد لذت ببريم ... تنها كاري كه بايد بكنيم يافتن راهي است كه جسم و ذهن خود را به لحظه اكنون بازگردانيم تا انچه را كه اسباب طراوت شفا و حيرت است پيدا كنيم .

 

 

نزدیکترین ستاره ها ،

لاجرم درخشانترین ستاره ها نیستند

و مجاورت ، همیشه نشانه مهربانی نیست

گاهی خاطره ای بس دور

از واقعیتی که در آن غوطه می خوریم

ملموس تر است

 

 

باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست؟
كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد؟
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب ، باد غضبناك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
حال بيا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
 با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
 تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن

 

 

زندگی قرص ِ نانی است

روی آب ِ حوض ِ خانه ی خاطرات

سهم ماهی های سرخ

که همیشه، عاشقند

باور کن

 

 

این قدر توی سرم نزن...

من بلد نیستم شعر جهانی بگویم...

تقصیر من نیست...

جهان من همین قدر است...

از چشم  ِ راست ِ تو...

تا چشم  ِ چپ ِ تو...

 

اي صميمي اي دوست

گاه و بيگاه لب پنجره ي خاطره ام مي آيي

ديدنت " حتي از دور "

آب بر آتش دل مي پاشد

آن قدر تشنه ي ديدار توام

که به يک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمي دست تو را محتاجم

و دل من به نگاهي از دور

طفلکي مي سازد

اي قديمي اي خوب

تو مرا ياد کني يا نکني

من به يادت هستم

من صميمانه به يادت هستم

آرزويم همه سرسبزي توست

دايم از خنده لبانت لبريز

دامنت پر گل باد

 

 

 

 

وقتي نسيم صبح

نام خدا ــ به زمزمه ــ درگوش خاک گفت ،

جان جهان شکفت ؛

درکوچه هاي شهر

از هر شکاف سنگ ، دل سبزه اي تپيد

گلبوته ها دميد

نوروز سر رسيد

بر تن خورشيد ميپيچد به ناز

چادر نيلوفري رنگ غروب

تک درختي خشک در پهناي دشت

تشنه مي ماند در اين تنگ غروب

مي گشايد دود شب آغوش خويش

زندگي را تنگ ميگيرد در بر

باد وحشي مي دود در کوچه ها

تيرگي سر مي کشد از بام و در

شهر مي خوابد به لالاي سکوت

اختران نجوا کنان بر بام شب

نرم نرمک باده ي مهتاب را

ماه ميريزد درون جام شب

نيمه شب ابري به پهناي سپهر

مي رسد از راه و ميتازد به ماه

جغد مي خندد به روي کاج پير

شاعري مي ماند و شامي سياه

 

 

 

در دل تاريک اين شبهاي سرد

اي اميد نااميدي هاي من

برق چشمان تو ، همچون آفتاب

مي درخشد بر رخ فرداي من

 

 

 

 

 

همه مي پرسند :

چيست در زمزمه ي مبهم آب؟

چيست در همهمه ي دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد ،

روي اين آبي آرام بلند ،

که ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال

چيست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

چيست در کوشش بي حاصل موج ؟

چيست در خنده ي جام ؟

که تو چند ين ساعت

مات و مبهوت به آن مي نگري !؟

نه به ابر ،

نه به آب ،

نه به برگ ،

نه به اين آبي آرام بلند ،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها ،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام

من به اين جمله نمي انديشم

 

 

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاک شقايق را در سينه ي کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده ي هستي را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل

همه را مي شنوم

 

مي بينم

من به اين جمله نمي انديشم !

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي ،

تک و تنها به تو مي انديشم .

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم .

تو بدان اين را ، تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من ، تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريکي شب ها تو بتا ب

من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند .

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را، تو بگو

قصه ي ابر هوا را ، تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در رگ ساغر هستي تو بجوش

من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقي است

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش !

 

در آينه کاريهاي زير گنبد طلا ، چشمهايت که تکثير شد ، خيام نشست توي باغ و دلش خواست بنويسد :

گويند بهشت و حور عين خواهد بود...!

صداي خيام که پيچيد در کوچه باغهاي نشابور ، عطار به رقص گيسوان تو در باد نگاه کرد و ياد بال بلند سيمرغ افتاد و هفت شهر عشق را دوره کرد در پيچ و تاب تنت ... شهر به شهر آمد و نادر را ديد که چشم دوخته به چشمهاي اساطيري تو و به ياد کوه و درياي نورش آه مي کشد ! ... آه ...آه... آه ...آه از تو که فردوسي را هم از «کاخ بلند»ش به زير مي کشي و تا بي عبا و دستار ، «نظم» را به کناري بگذارد و آشفته تو شود !...

 

 

 

گل از نفس تو خوش‌بوست

مگر گلي نبويي

نفس‌ات را به باد مي‌گويد

باد گلزارها را در مي‌نويسد

رنگ‌ها ديوانه مي‌شوند

مگر نخندي

سونامي‌ي عطر ، جهان را بر مي‌دارد

مي گذارد جاي ديگر

جاي ديگر

بازدم توست

که از سفر ستاره ها مي‌آيد

زنده‌گي را در آغوش مي گيرد

هوش از سر زمين مي‌پرد

مگر نگردي

گردون گيج مي‌شود

 

 

 

باورم نمي شود

که بايد اين پنجره را ببندم

اين پنجره را که به روي چشمان تو . . .

اصلن بيا طوفان را جدي نگيريم

من شعر مي خوانم

تو چشم هايم را . . .

باران اگر گرفت

به پيشوازش مي رويم

 

مگر نگفته بودي خيسي‌ي موهايم را دوست داري

پس چتر را بگذار!

يا نه،

بيا زندگي را جدي نگيريم

پشت همين بن بست ها

يله مي شويم رو به خورشيد

غزل مي خوانيم

و سپيد مي نويسيم

خاک را هم بگذار هرچه مي خواهد

لباس هاي اتو خورده مان را از تک و تا بياندازد

بيا برگرديم به ابتداي آفرينش

اين بار هم دوباره من حوا مي شوم

اصلن من دست مي برم

به چيدن هر ميوه ممنوعه‌يي که هست

تا از زمين هم هبوط کنيم به هرکجا که باشد

بي دغدغه‌ي توبه و تنهايي

برويم دوتايي توي جهنم مان خوش باشيم . . .

 

 

همه ذرات جان پيوسته با دوست

همه انديشه ام انديشه ي اوست

نمي بينم به غير از دوست اينجا

خدايا اين منم يا اوست اينجا ؟

 

 

 

 

 

پرواز دسته جمعي مرغابيان شاد

بر پرنيان آبي روشن

در صبح تابناک طلايي

آه ! اي آرزوي پاک رهايي

 

 

 

 

 

به حباب نگران لب یك رود قسم

و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت

غصه هم خواهد رفت آن چنانی كه فقط خاطره ای خواهند ماند .

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست

تو اگر لبخند زنی

آن هم به تو لبخند می زند

و اگر بغض كنی ........

وای از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:48  توسط فرشته های بارونی  | 



بنویسم عشق من سلام، اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه ی آرزوها پشت صندوقچه ی یادگاریای دوران کودکی، خیالت راحت میشه؟

اگه میشه پس عشق من سلام.

ملکه ی نازنازی باغ قشنگ یاسای سفید، پری آسمونای دور بالای ایوون، یکی یدونه مروارید همیشه برّاق گوش ماهی پای گلدون، من کی رو ببینم باورت میشه؟

به کی بگم تو عشق منی که حرفشو نوش جان کنی؟

من چه کنم که نمیتونم ببینم تو خیال داری با یکی، دو کلمه حرف بزنی؟ یعنی من از مجنونم بدترم؟

مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد اما من چی، من نمی خوام سلاممو کسی به تو برسونه، فدای اون چشمای روشن مثل کهکشونت که امروز هنوز صدامو نشنیده ازم پرسیدی چته؟ یادته چی گفتی؟

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ساعت 8:45  توسط فرشته های بارونی  | 



قرار نبود هرچه قرار نیست باشد .

قرار نبود قراری باشد که قرار نیست .

قرار بود باهم بر سر هرچه قرار است قرار بگذاریم . قرار تنها بر بی قراری بود برای برقراری ؛ چرا که با باهم نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پرواز بی قراری ، برابر با به هم ریختن تمام قرارهاست و قرار بیقراری اگر به هم ریخت دیگر هیچ ساعتی برای تدائی هیچ قراری از جایش تکان نخواهد خورد .

+ نوشته شده در  ساعت 14:54  توسط فرشته های بارونی  | 



       دوستان شرح پریشانی من گوش کنید          

داستان غم پنهانی من گوش کنید

      قصه بی سر و سامانی من گوش کنید         

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟

سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی ؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم 

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته ، دیوانه رویی بودیم 

بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگش غمزه زنش این همه بیمار نداشت

 سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت 

یوسفی بود ، ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او   

داد رسوایی من ، شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

+ نوشته شده در  ساعت 12:17  توسط فرشته های بارونی  | 



فرشته تصمیمش را گرفته بود.


پیش خدا رفت و گفت خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.
اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت تا باز گردم بالهایم را اینجا می گذارم. این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت بالهایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت باز میگردم.حتما باز می گردم.

این قولی ست که فرشته به خدا می دهد...

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.
او هر که را می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این فرشته هابرای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد.

نه بالش را و نه قولش را...

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت..

+ نوشته شده در  ساعت 16:6  توسط فرشته های بارونی  | 



تو به من خنديدی نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدم

     باغبان از پی من تند دويد

     سيب را دست تو ديد

             غضب الوده به من کرد نگاه

             سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

                      و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرم

                      رفتن گام تو تکرار کنان 

                              می دهد آزارم 

                                            و من انديشه کنان ، غرق اين پندارم

                                             که چرا خانه ی کوچک ما سيب نداشت  

+ نوشته شده در  ساعت 16:5  توسط فرشته های بارونی  | 



كودك زمزمه كرد خدايا با من حرف بزن

ويك چكاوك در مرغزار نغمه سر داد

 

كودك نشنيد

 

او فرياد كشيد خدايا با من حرف بزن

 

صداي آسمان غرومبه آمد

 

اما كودم گوش نكرد

 

او به دور وبرش نگاه كرد و گفت

 

خدايا بگذار تو را ببينم

 

ستاره اي درخشيد اما كودك نديد

 

او فرياد كشيد خدايا معجزه كن

 

نوزادي چشم به جهان گشود اما كدوك نفهميد

 

او از سر نا اميدي گريه سر داد وگفت

 

خدايا به من دست بزن بگذار بدانم  كجايی

 

خدا پايين آمد و بر سر كودك دستي كشيد

 

اما كودك دنبال پروانه كرد

 

او هيچ در نيافت و از آنجا دور شد

+ نوشته شده در  ساعت 16:4  توسط فرشته های بارونی  | 



 

هيچ وقت دلم نخواست گريه کنم ولی هميشه گريه ميکردم

هيچ وقت روزای افتابی دوست نداشتم ولی مجبورم کردن که دوست داشته باشم

هيچ وقت دلم نمی خواست کسی ناراحت کنم ولی هميشه اخرش همه از دستم ناراحت بودن

هيچ وقت نخواستم که زمين بخورم با احتياط راه رفتم ولی سقوط کردم

هيچ وقت دلم نميخواست ادعا داشته باشم ولی سر تاسر زندگيم ادعا بود

هيچ وقت دلم نميخواست کسی دوست داشته باشم اما..... 

+ نوشته شده در  ساعت 16:4  توسط فرشته های بارونی  | 



باران آمد ...
با آغوشي پر مهر ...
مهربان و صميمي ... مثل هميشه !
باران بود و من و
دلتنگي
...
من بودم و باران و سکوت ...
باران بود و من و حرف هاي ناگفته ...
من بودم و باران و
کبوتران سپيد بال
!
باران بود و من و خاطره ...
من بودم و باران و
امروز ...

+ نوشته شده در  ساعت 16:4  توسط فرشته های بارونی  | 



می دونی قصه ی ما ادما چيه؟

همون ديواری که بين

خودمان و ادم ها

کشيديم

همون ديواری که آن قدر

بلنده که نمی شه ادما رو ديد

نمی شه افتاب لمس کرد

سعی کن هميشه که به خودت

بقبولانی

که بالا رفتن

از اين ديوار

وظيفته.

+ نوشته شده در  ساعت 16:4  توسط فرشته های بارونی  | 



 

لبخند چشم تو

تنها دليل من که خدا هست و

اين جهان

     زيباست

وين حيات  عزيز و گرانبهاست ;

لبخند چشم توست

هرچند با تبسم شيرينت

ان چنان

از خويش ميروم

که نمی بينمش درست

لبخند چشم تو

در چشم من ، وجود خدا را

اواز می دهد

 

در جسم من تمامی روح حيات را پرواز می دهد

جان مراـــ که دوريت از من گرفته است

شيرين و خوش

دوباره به من باز می دهد

+ نوشته شده در  ساعت 16:3  توسط فرشته های بارونی  | 



همیشه :

 

            بپذیر آنچه را رخ میدهد !!!!!!!!

 

 

   گلایه نکن که چرا ؟

 

   با آرامش آن را قبول کن ،

 

                  چون موضوع واقع شده و

 

                          تو نمی توانی آنرا عوض کنی !

 

           

            پس : با آرامش

 

                         برای ساختن آینده ی دلخواهت تلاش کن !

 

 

 

 

 

 

هرگز :

 

          خشمگین نشو!!!!!!!!

 

 

 خشم را نگاه کن تا ازبین برود !

 

    چون اگر آنرا بروز دهی ،

 

                 دیگران را آزرده میکنی !

 

     و اگر خودخوری کنی ،

 

                           لالالهعهلااللبلبلبخودت را آزار میدهی !

 

 

 

            پس :

 

          نظاره اش کن تا محو شود !

 

 

 

همیشه :

 

           مهربان باش!!!!!!!!

 

 

   نسبت به همه مهربان باش و

 

                           به همگان عشق بورز !

 

   هیچ گاه انتظار نداشته باش

 

                 که آنها هم درقبال تو اینگونه باشند!

 

                                   چون این توقع ،

 

                                           عشق را از بین میبرد !

 

 

          اگر بی توقع عشق بورزی ،

 

                                عشق خودش می آید!

 

 

 

هرگز :

 

          ناامید نباش !!!!!!!!

 

 

      یأس آرزوها را میکشد .

 

       باتوکل به خدا،

   

                    به آینده امیدوار باش !  

 

 

 

همیشه :

 

           باایمان باش !!!!!!!!

 

 

  هرکاری را با ایمان آغاز کنی ،

    

                                    به پایان میرسانی .

 

  اما اگر ایمانت را از دست بدهی ،

 

 

                                 کارها ناتمام می مانند .

 

 

        ایمان :

 

                 تو را به خوبی نیل میدهد و

 

                                           قوی دل میکند .

 

 

 

هرگز :

 

          حسود نباش !!!!!!!!

 

 

  حسادت آفت همه ی خوبی هاست .

 

  اگر حسود باشی ،

 

            نمی توانی مهربان باشی و

 

                          همیشه درحسرت هستی و

 

     اگر اینگونه باشی ………

 

 

 

همیشه :

 

           صادق باش !!!!!!!!

 

 

   حقیقت را بگو ،

 

          حتی اگر به ضرر توباشد .

 

      چون این ضرر آن لحظه ضرر است ،

 

                              اما در جایی دیگر صد چندان ،

 

                                                           سود میشود.

 

 

 

هرگز :

 

          عجول نباش !!!!!!!!

 

 

 اگر صبر نداشته باشی ،

 

           همیشه در تلاطمی !

 

                      اما با صبر آرامی !

 

 

 

همیشه :

 

           سخی باش !!!!!!!!

 

 

 از چیزهایی که خداوند نصیب تو کرده ،

 

                                              ببخش !

 

  اگر ببخشی زیاد میشود ،

 

                         اما اگر جمع کنی …………

 

 

       همه چیزبا بخشیدن زیاد میشود ،

 

                                        مثل عشق!

 

 

 

هرگز :

 

          بدبین نباش !!!!!!!!

 

 

     اما زیاد ی هم خوش بین نباش !

 

 

 

همیشه :

 

           شاکرباش !!!!!!!!

 

 

  شکرنعمت ، نعمتت افزون کند

 

                         کفر نعمت ، از کفت بیرون کند .

+ نوشته شده در  ساعت 16:2  توسط فرشته های بارونی  | 



ماه من

در آسمان خیالم می درخشد و

مهتابش سراسر وجودم را روشن میکند.

قلب آرامم هدیه بودن اوست.

زمستان قلبم با عشقش بهار شد ؛

و از عشقش ، 

هزاران گل در پهنای قلبم روئید ؛

بند بند وجودم با ریشه ی گلها گره خورد

اگر

گره ای باز شود ،

جودم ، بی وجود می شود.

+ نوشته شده در  ساعت 16:2  توسط فرشته های بارونی  | 



خدایا !

خودت گفتی ؛

  اگه بخوای  ؛

برای کمک به بنده هات ،

 تا 5000 فرشته براشون میفرستی .

خدا جونم !

 چی میشد یه فرشته کوچولو هم به من میدادی!؟

میدونم ؛ شاید لیاقتش رو نداشته باشم ،

اما دلم میخواد یه فرشته داشته باشم !!!

شاید یه روزی ،

ابرای آسمون دلم کنار برن و

 به زلالی ی بارون بشم

 و شاید اون روز خدا یه فرشته کوچولو بهم بده !

وای که چی میشه !

+ نوشته شده در  ساعت 16:1  توسط فرشته های بارونی  | 



سهم امشب من

از تمام آسمان

شاید

همین یک " آه " باشد

که از بستر تنهایی بی نهایتم

تا آن دوردست ها که هستی

جاریست.

...

به سویت

پروازی به راه دارم

همین امشب ...

+ نوشته شده در  ساعت 16:1  توسط فرشته های بارونی  | 



 

بهتر آن بود که ما عاشق باران نشویم

دل بارانی اگر رفت ، نمی آید باز

+ نوشته شده در  ساعت 16:1  توسط فرشته های بارونی  | 



اینجا خونه دل یه فرشته است که زمینو دوست نداره و در حسرت آسمونی بودنه.
ای کاش میشد لااقل جسممون اگه زمینیه- دلمون آسمونی باشه.
این خونه مونس تنهایی های من است
پس:
به سراغ من اگر می آئید
نرم و آهسته بیائید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

+ نوشته شده در  ساعت 16:0  توسط فرشته های بارونی  | 



یادته وقتی به دنیا اومدی بارون میبارید ؟ اون بارون نبود بلکه اشکهای فرشته ی بارون بود که چرا یکی از بهترین دوستاش ، بهترین فرشته آسمون ، به زمین افتاد؟

+ نوشته شده در  ساعت 16:0  توسط فرشته های بارونی  | 



تا نگویی حرفی
تا اشارت نکنی
خبر از حال تو کی دارم من؟

من فقط می دانم
راه و رسمش این نیست
جایت اینجا خالیست...

اين عكس قشنگو از سايت محمد دايي گرفتم اميدوارم خوشتون بياد

+ نوشته شده در  ساعت 20:52  توسط فرشته های بارونی  | 



هی!

تو که خورشید از چشمانت طلوع می کند!

کمی بخند...

ما همه همسفریم!

بعد از سفر...

آنجا که دیگر نه من هستم ! نه اثری از تو برجای مانده!

عشق می ماند و بس.

همیشه فرصت کوتاهی برای بودن داشته ایم!

                    

+ نوشته شده در  ساعت 20:30  توسط فرشته های بارونی  | 



نگاهت نمی کنم .. مبادا چشمانی را به یاد آوری که تمام لحظاتش از دوري تو گريان بود
تو را در فراموشی ساختگی ات رها می کنم و می دانم که هنوز...مرا به ياد داري!

   چون باغبانی که هیچگاه  نهالی را که با دستان خویش کاشته فراموش نمي كند.
و همین برایم کافیست ...

+ نوشته شده در  ساعت 20:29  توسط فرشته های بارونی  | 



صداي پايي از انتهاي کوچه مي آيد. کسي آرام مرا مي خواند
بيا امشب ستاره بچينيم
آسمان منتظر است و دريا بي تاب
ابر سياهي بر دلت خيمه زده... مي دانم

 بيا تا از ستاره ها برايت فانوسي درست کنم
تا به حقيقت زلال چشمه برسي که آن وقت تو دريايي و بي نياز.
اي مسافر!!

حرکت کن راه دراز است و پر خم

و تو کوله باري ازعشق داري... و همين کافي است
که عشق مر کب سفر است نه مقصد حرکت.
...
...

باران می بارد انگار  ...
دل ماه هم تنگ است.

+ نوشته شده در  ساعت 20:28  توسط فرشته های بارونی  | 



 

محبوب من
گوشه چشم تو محراب من است
ياد لبخندت رگ خواب من است
من وضو با اشکهايم می کنم
هيچ می دانی که قلبت، قبله ناب من است
نازنينم
نام تو تکبيره الاحرام من
نقش تو خندان درون جام من
من شراب از خنده هايت می خورم
با نگاهت شهد می ريزد درون کام من
ماه من
خورشيد را در من ، تو معنا می کنی
زخم هاي کهنه من را مداوا می کنی
ای پناه بی پناهی های من
من چو گنجشکی اسير باد ، تو ماوا می کنی
بهترينم
صبح ، با لبخند تو زيبا تر است
شعر ، با عطر تو خوش آوا تر است
من چه گويم از تو ای زيبای من
عشق ، با نام تو تنها بهتر است

+ نوشته شده در  ساعت 20:18  توسط فرشته های بارونی  | 



عشق

ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست....

عشق آن است که يکی برای ديگری چتری شود،

واو هيچ وقت نداند که چرا خيس نشد...

+ نوشته شده در  ساعت 20:12  توسط فرشته های بارونی  |